![]() |
![]() |
|
| خونه ی نیلوفری رو تقدیم می کنم به خواهر گلم " نیلوفر " که دیگه تو این دنیا نیست! |
|
زندگی برگ بودن در مسیر باد نیست ... امتحان ریشه هاست . ریشه هم هرگز اسیر باد نیست ... زندگی چون پیچکیست ، انتهایش با خداست ......... ! |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 2:52 توسط نادیا |
|
|
این دست من از خاک است ، در خاک شود روزی این خط من از دفتر هم ، پاک شود روزی هر کس که مرا خواهد ، این خط مرا خواند شاید که کند یادم ، افسرده شود روزی .... این روزا پر از دلشوره و استرس ام ........... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 1:56 توسط نادیا |
|
|
می دانم روزی خواهی رفت ... می دانم بر نخواهی گشت ... زمان همه چیز را پشت سر خواهد گذاشت .. می دانم که بر نخواهی گشت ... چه اتفاقی بین ما افتاد ؟؟؟ هزاران سال کافی نبود برایمان که خاطرات ذهنمان محو شوند ... و اکنون این جا هستم . می دانم که می گذاری و می روی.. می دانم که خود باید کوچت دهم . می دانم که تو را گم خواهم کرد . هیچ چیز نمی تواند همان طور که پیش تر بود باشد .. من این جا هستم .......... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 0:22 توسط نادیا |
|
|
همه ی وقتت را در انتظار بودی .. برای فرصتی دوباره ... برای شانسی که با آن موافقت شود ... همیشه یک انگیزه وجود داشته ... به اندازه ی کافی احساس امنیت نکردن و این در پایان روز دشوار می باشد ... به کمی تغییر نیازمندم ... آه ... آزادی زیبا ....... حافظه از رگ هایم سرچشمه می گیرد . بگذار پوچ باشم . بی وزن و بی ثبات .. امشب آرامشی خواهم یافت ... در آغوش فرشته ای ، آرامش خواهم یافت .. از این جا پرواز خواهم کرد و از این اتاق سرد و تاریک ... و بی پایانی ای که تو از آن هراسانی .... تو نیز از ویرانه ها بیرون کشیده شده ای . ویرانه های عالم خموشی ات .... تو در آغوش فرشتگان هستی ... شاید در آن جا آسایش را بیابی ............... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 1:7 توسط نادیا |
|
|
نیمه شب بود و غمی تازه نفس ، ره خوابم زد و ماندم بیدار ریخت از پرتو لرزنده ی شمع ، سایه ی دسته گلی بر دیوار همه گل بود ولی روح نداشت ، سایه ای مضطرب و لرزان بود چهره ای سرد و غم انگیز و سیاه ، گویا مرده ی سرگردان بود شمع خاموش شد از تندی باد ، اثر از سایه به دیوار نماند کس نپرسید : کجا رفت ؟ که بود که دمی چند در این جا گذراند ...
این منم خسته ، در این کلبه ی تنگ ، جسم درمانده ام از روح جداست ... من اگر سایه ی خویشم ، یا رب روح آواره ی من کیست ؟؟؟؟ کجاست ؟؟؟ فریدون مشیری |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 2:35 توسط نادیا |
|
روزهای کودکی رفتند . روزهای کودکی ، نفس زنان مرا به دست نوجوانی و جوانی سپردند . روزهای کودکی ام پ بود از هزاران شیطنت ، عصرهای تابستان ... کوچه را عطر بازی می ربود ، بی آنکه غرور و غم و چیزی جز سادگی باشد ... قلب همه ی ما با هم می تپید .. روزهای کودکی سرشار از عشق بود .. نوزدهمین بهار زندگیم هم رسید .....
تولدم مبارک ... !! ؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 15:0 توسط نادیا |
|
|
سلام بر زهره ی گمشده ام ، به ستاره ی غروب کرده ام ، به محراب دلم ، به عبادتگاه جانم ، به خورشیدی که از آسمان عمرم ، رو به مغرب نهاد ، ولی هنوز ویرانه ی دلم ، به یادش چون آتشکده ای متروک است . به شمعی که خاموش شد و شبستان جانم را برای همیشه تاریک گذاشت .. به نازنین خواهر در خاک خفته ، که بی او خانه ام خالیست ..... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 23:4 توسط نادیا |
|
|
سلام .. این پست رو تقدیم میکنم به یه دوست خیلی مهربون : صدای پای آب ... خدای اطلسی ها با تو باشد ، پناه بی کسی ها با تو باشد . تمام لحظه های خوب یک عمر ، به جز دلواپسی ها با تو باشد ...
تا دو هفته ی دیگه ، یاعلی!!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 0:33 توسط نادیا |
|
|
مرا اینگونه باور کن .. کمی تنها .. کمی بی کس ... کمی از یادها رفته ..
خدا هم ترک ما کرده .. خدا دیگر کجا رفته ؟؟؟؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 16:13 توسط نادیا |
|
|
تقدیم به همه ی آبجی ها و داداش های نیلوفری : دلت شاد و لبت خندان بماند ، برایت عمر جاویدان بماند . می دهم سوگند بر عشق ، هر آن خواهی ، برایت آن بماند . به پایت ثروتی افزون بریزد ، که چشم دشمنت حیرون بماند . تنت سالم ، سرایت سبز باشد ، برایت زندگی آسان بماند . تمام فصل سالت عید باشد ، چراغ خانه ات تابان بماند ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 5:38 توسط نادیا |
|
|
لاک پشت ها هم عاشق میشن .. ولی تحمل درد عشق ، براشون راحته ... چون عشقشون ، آروم آروم ترکشون میکنه ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:58 توسط نادیا |
|
|
این جهان ، پر از صدای حرکت پاهای مردمیست که ، همچنان که تو را می بوسند ، در ذهن خود ، طناب دار تو را می بافند ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 3:12 توسط نادیا |
|
|
واقعا بهار و قیامت شبیه هم هستند .. علف های هرز و گل ها ، همزمان ، سر از خاک بر می آورند ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 5:4 توسط نادیا |
|
|
در گاهواره ی نگهت ، آرمیده خواب از جام شب به دامن چشمت ، چکیده خواب از مزرع سپید تنت ای سپیده زار ، بوی فریب و سکر تمنا ، شنیده خواب تا پر شود ز پیکرت آغوش بسترم ، خون گرمتر ز باده ، به جسمت ، دویده خواب در دیدگان فتنه گر آسمانی ات ، رنگین کمان ناز و نیاز ، آفریده خواب امشب، سیاه روز و پریشان تر از من است گویی خیال زلف تو را خواب دیده خواب
شعر از کتاب : " حماسه در حریر " اثر استاد بزرگوارم : * خسرو احتشامی * |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 2:45 توسط نادیا |
|
|
سلام .. من اومدم .. خسته تر از همیشه .. ولی این دفعه ، خسته از خودم .. سال ۸۷ هم اومد .. اما من نه تنها تغییر نکردم ، بلکه .... حرف دل من در اولین روزهای سال جدید : مثل تموم عالم ، حال منم خرابه ، مثل تموم بختا ، بخت منم تو خوابه . سنگ صبورم اینجا ، طاقت غم نداره ، طاقت اینکه پبشش گریه کنم ، نداره ........ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 3:56 توسط نادیا |
|
|
سلام .. سال ۸۶ هم با همه ی خوبی ها و بدی ها داره تموم میشه و چیزی تا شروع سال جدید نمونده .. انگار همین دیروز بود داشتم پست عیدتون مبارک رو واسه عید ۸۵ می نوشتم .. ۸۶ هم سال خوبی بود .. امیدوارم سال جدید ، سال خوب و خوشی واسه همه ی شما باشه ... من تقریبا تا ۱ ماه دیگه برنمی گردم .. خونه ی نیلوفری منو فراموش نکنین ... عیدتون مبارک ....
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 2:14 توسط نادیا |
|
|
چه کسی می داند که تو در پیله ی تنهایی خود تنهایی ؟؟ چه کسی می داند که تو در حسرت یک روزنه در فردایی ؟؟ پیله ات را بگشا . تو به اندازه ی یک دنیایی ... !!!
ایلیا ، داداشی تولدت مبارک .. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 23:39 توسط نادیا |
|
|
سلام .. من برگشتم .. سفر کوتاه ولی پرخاطره بود .. قشنگ ترین قسمتش ، خداحافظیش بود .. خداوندا ، مرا شکار شیر کن ، پیش از آنکه خرگوشی شکار من شود . خانه ام به من گفت : از من دور مشو . زیرا گذشته ی تو در من به سر می برد . راه به من گفت : پشت سر من بیا . زیرا من آینده ی تو هستم . اما من به خانه و راه ، به هر دو گفتم : نه گذشته ای دارم و نه آینده ای . اگر اینجا به سر برم ، در پس ماندنم ، رفتنی هست . و اگر بروم ، در پس رفتنم ، ماندنی هست . زیرا تنها عشق و مرگ می توانند هر چیزی را دگرگون سازند . چگونه ایمان خود را برای زنده ماندن ، از دست دهم ؟؟؟ من می دانم که رویای آنان که بر پر می خوابند ، زیباتر از رویای آنان که بر زمین می خوابند ، نیست . و عجیب تر آن است ، هنگامی که از اندوه شکایت کنم . زیرا لذت خود را در آن می یابم . جبران خلیل جبران |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 3:59 توسط نادیا |
|
|
سلام من برگشتم اما میخوام بازم برم .. این دفعه میخوام بعد از ۵ ماه برم شهرمون .. دلم تنگ شد ..
میخوام تولد شاه ولی عزیز و مهربونمو بهش تبریک بگم .. اشک من ، تولدت مبارک ...
خداوندا ... اگر روزي بشر گردي ، ز حال ما خبر گردي ، پشيمان مي شوي از قصه خلقت . از اين بودن ، از اين بدعت . خداوندا ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 2:35 توسط نادیا |
|
|
سلام یه سلام گرم به همه ی مهربونایی که هیچ وقت من و خونه ی نیلوفری منو تنها نمیذارن .. اومدم یه چیزایی بگم و واسه یه مدت کوتاه خداحافظی کنم .. ۱. فرا رسیدن ماه محرم ، شهادت سالار شهیدان رو تسلیت میگم . ۲. امتحانای ترمم داره شروع میشه .. دعام کنین . ۳. خونه ی منو تنها نذارین . ۴. دوستون دارم . یاعلی!!! آن قدر پشت پنجره به انتظارت ایستاده ام که جلوی پایم گلهایی از جنس عشق سبز شد و زیر پایم هنوز ، هیچ نیست .... ! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 23:43 توسط نادیا |
|
|
برو خوبم به سلامت ، تو به من دینی نداری برو با خیال راحت ، چرا اینقدر بی قراری ؟ برو پیش عشق تازه ت ، نگران من نباش تو چشام نگاه نکن ، نمک رو زخم من نپاش نمی خوام توی نگاهت ببینم نفرتو راحت یا تحملم کنی و واسه تو بشم یه عادت اگه دیگه چشمای من تو دلت جایی نداره اگه حرفام روی لب هات گل لبخند نمی کاره برو تا بازم بخندی ، من به لبخند تو زنده م وقتی تو پیشم نباشی ، به خیالت دل می بندم اگه واسه قصه ی ما شعر عاشقونه ای نیست یا اگه برای موندن دیگه هیچ بهونه ای نیست اگه فکر میکنی دیگه ، این من و تو ما نمیشه برو خوبم ، به سلامت ، خوب و خوش باشی همیشه تو که تقصیر نداری ، تنهایی تقدیر منه غم و گریه و جدایی ، همه تقصیر منه برو خوبم ، به سلامت تو به من دینی نداری برو با خیال راحت |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 2:42 توسط نادیا |
|
|
نیلو فر من .. دهم .. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 16:1 توسط نادیا |
|
|
واقعا چقدر مسخره ست امرو زبگی تولدت مبارک .. ۲ هفته دیگه بگی روحت شاد .. چقدر مسخره ست .. چقدر دردناکه .. چقدر سخته .. چقدر ... ۲۷ آبان ۱۳۷۰ به دنیا اومد و ۱۹ آذز ۱۳۸۲ از دنیا رفت . فقط ۱۲ سالش بود .. خدایا مواظب آبجیم باش .. در بهار زندگی رفتی سفر تو بی خبر ، ای مانده در کاشانه ام جای تو خالی ، نازنین دردانه ام نشکن دل دیوانه ام ، ای در خزان خانه ام جای تو خالی ، من که خود یار توام ، از جان خریدار توام ، ای نازنین از من چه خواهی ؟؟ بر تو من رو کرده ام ، با عشق تو خو کرده ام ، دیگر جز این از من چه خواهی ؟؟ بی تو آهنگ محبت در فضای خانه ی من مرده آری ، ناز دلبر قاب عکس پر غباری پیش چشمم از تو دارم یادگاری ، ناز دلبر ای دو چشمت آسمان آرزوهای محالم ، پر نگیرم تا غم تو می زند سنگی به بالم ای گشوده بی خبر ، همچون پرستو بال و پر ، تا ناکجا کرده سفر ، آخر کجایی ؟؟ انتظار من مگر هرگز نمی آید به سر کی سوی من ای همسفر پر می گشایی ؟ بهترین تصویر عمرم عکس نازو نازنینی از نخستین دیدن توست ، ، ، خوش ترین آهنگ عمرم ، یادگار دلنشین اولین خندیدن توست . . . کاش بیایی از سفر تا من به شوق با تو بودن پر در آرم ، ناز دلبر کاش تو باشی پشت در تا من به شوق در گشودن پر در آرم ، ناز دلبر ای دو چشمت آسمان آرزوهای محالم ، پر نگیرم تا غم تو می زند سنگی به بالم ای گشوده بی خبر ، همچون پرستو بال و پر ، تا ناکجا کرده سفر ، آخر کجایی ؟؟ انتظار من مگر هرگز نمی آید به سر کی سوی من ای همسفر پر می گشایی ؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 13:44 توسط نادیا |
|
|
تو که در باور مهتابی عشق ، رنگ دریا داری ... فکر امروزت باش . به کجا می نگری ؟؟؟ زندگی ثانیه ایست .. وسعت ثانیه را می فهمی . می شود مثل نسیم ، بال در بال پرستو ، بوسه بر قلب شقایق بزنیم ... هیچ کس تنها نیست ..... ما خدا را داریم ...................................................... ! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 1:55 توسط نادیا |
|
|
زیباترین جامه هایتان ، در درونتان بافته شده است . و لذیذ ترین غذاها را ، در سفره ی درونتان تناول می کنید . بهترین تخت برای آسودن ، در خانه ی درونتان است . پس شما را به پروردگارتان سوگند می دهم ! چگونه می توانید خود را از خویشتن خویش جدا سازید ؟؟ " جبران خلیل جبران "
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 15:23 توسط نادیا |
|
|
باز هم نوشتن . باز هم نوشتن از یه تولد ... باز هم نوشتن از اون ... چقدر نوشتن از نیلوفر شیرینه. شیرین تر از اون سالروز تولدشه . ۱۶ سالگیه فرشته ی از دست رفته ی من ... دیشب بهش گفتم صبح زود بیاد و شمع تولدشو خاموش کنه . یه انتظار الکی ! بهم گفته اونجا واسش جشن می گیرن . گفته اونجا بیشتر بهش خوش می گذره . حقم داره . بگذریم ............... ! نمیدونم در جریان این تولد قرار می گیره یا نه . نمی دونم از دل آبجیش خبر داره یا نه . نمیدونم ... اومدم اینجا تا بنویسم ، تا فریاد بزنم بگم : آبجی قشنگم ، نیلو طلا ، سفید برفی نانازم ، تولدت مبارک ... کاش باد بر سر مناره های عشق ، سخنم را فریاد می کرد...
و کاش سکوت در بیابانی ، رسالت فریادم را بر دوش می کشید و نیایش نگاه بی غرور احساسم را
به سلامی دلخوش می کرد ...
کاش می شد دیدگانم بر بلندای کلیسای محبت ، ناقوسش را برای لحظه ای به دست نسیم می سپرد...
و دستانم تمنای وجودم را در درخواست های بی دریغش طلب می نمود...
کاش گامهایم استواری دستان نامرئی آسمان را به دوش می کشید...
و کاش قلبم را بر کف می نمودم و درگرگ ومیش طلوع خورشید پیشکش می نمودم...
کاش ماه ، آسمان کویر دلم را در بر گیرد تا ستارگان نگاهم را به شوق دیدارش بر او هدیه نمایم...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 3:30 توسط نادیا |
|
|
تو ترجمه ی طلوع مهتابی مفهوم ستاره ، معنی خوابی در ذهن زمین ، قصیده ی باران در یاد چمن ، تغزل آبی من مصرع بادبان نواز موج تو بیت سفینه سوز گردابی بر کوهه ی زین بلند آشوبی در پشت کهر غرور پیچابی در برکه ی سینه ام تب دریاست وقتی که چون روخانه بیتابی من دست هوس تو میوه ی ممنوع من طفل طلب ، تو نخل کبکابی خاتون عشیره ی اصیل تاک بانوی قبیله ی می نابی در دفتر شب که اختر آجین است تو ترجمه ی طلوع آفتابی
شعر از استاد ادبیاتم خسرو احتشامی ( حماسه در حریر ) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 14:42 توسط نادیا |
|
|
به یاد استاد قیصر امین پور ... روحش شاد .. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 23:34 توسط نادیا |
|
|
در کجای این فضای تنگ بی آواز من کبوترهای شعرم را دهم پرواز ؟ ♦ شهر را گویی نفس در سینه پنهان است . شاخسار لحظه ها را برگی از برگی نمی جنبد . آسمان در چار دیوار ملال خویش زندانی است . روی این مرداب ، یک جنبنده پیدا نیست ! آفتاب از اینهمه دلمردگی ها روی گردان است . بال پروازمان بسته است . هر صدایی را زبان بسته است . زندگی سر در گریبان است ! ☺ ای قناری های شیرین کار ، آسمان شعرتان از نغمه های سرشار ، ای خروشان موج های مست ، آفتاب قصه هاتان گرم ! چشمه ی آوازتان تا جاودان جوشان ! شعر من می میرد و هنگام مرگش نیست زیستن را ، در چنین آلودگی ها زاد و برگش نیست ☺ ای تپش های دل بی تاب من ، ای سرود بی گناهی ، ای تمناهای سرکش ، ای غریو تشنگی ها در کجای این ملال آباد ، من سرودم را فریاد کنم در کجای این فضای تنگ بی آواز ، من کبوترهای شعرم را دهم پرواز ؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم آبان 1386ساعت 13:20 توسط نادیا |
|
|
آن کس که درد عشق بداند ، اشکی بر این سخن بیفشاند : این سان که ذره های دل بی قرار من ، سر در کمند عشق تو ، جان در هوای توست . شاید محال نیست که بعد از هزار سال ، روزی غبار مارا ، آشفته پوی باد در دور دست ، دشتی از دیده ها نهان ، بر برگ ارغوانی ، پیچیده با خزان ، یا پای جویباری ، چون اشک ما روان ، پهلوی یکدگر بنشاند ! ما را به یکدگر برساند ! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 23:58 توسط نادیا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک نوشته های یه آبجی نیلوفری
|
| درباره خونه ی نیلوفری |
گرچه نمیبینم گل روی تو را ، خاطراتت را در این غمخانه پنهان می کنم . گوهر یکدانه ، نیلوفر ، تو را ، تا ابد در سینه مهمان می کنم . |
|
RSS
|
| حرف های نیلوفری |