خسته ام از اين روند بي بهانه و تلخ
دلم گرفته از اين نوسان ها ي زوركي .
كاش دستي ساده مرا از ترانه ي اكنون مي چيد ...
من به هيچ مي نگرم و نميدانم چرا ديگر كسي براي كبوتر تنهايي شعر نمي خواند .......
چه حباب بي رنگي دارد عشق در فضاي ذهن من .
هميشه به عبور مي انديشم ...
قافيه هاي خاكستري را به دفتر چشمانم سنجاق مي كنم و صبوري مي كنم در اين تشويش مدام ...
من را بنگر در اين خطوط ..........
گاهي ازحضور ناتمام خودم هم سيرم .
يك تكه نور هم كافي بود تا عبور كنم از اين دهليز عبوس ... از اين سراي غريب ...
من به سفري سخت مي انديشم و نمي دانم تاب پاسخگويي گناهان اين روح فرسوده را دارم يا نه ...
من به شعله ور شدن مي انديشم ............
هر چند كه از غباري بي تپش بودن مي ترسم .........!
خسته ام بسيار ...........
تا ۲ هفته ی دیگه یاعلی!!!