نبودم چند روز .. اما حالا هستم ..
برگشتم .. کاش برنمی گشتم .. این چند روزی که نبودم مهمون بیمارستان بودم .. خانواده ی
بیچاره ی من از اون راه دور اومدن بالا سر من ..............
احساس پوچ بودن میکنم .. من این زندگی رو دوست نداشتم . حالا نه دوسش دارم ، نه حاضرم بهش
ادامه بدم .. می دونم که مجبورم تا آخرش برم . اما واسه به آخر رسوندنش تلاش نمی کنم ..
حالم از بودن به هم می خوره .. خاطره های قبل داره زجرم میده ..
لطفا نصیحت نکن !!!!!!!!!!!!!!
ترم سوم دانشگاه هم داره میگذره .. با کلی غیبت و گواهی دکتر و .............................. و همینه
تنها بهونه واسه تنها زندگی کردن من تو این شهر غریب .................
