شبانگاهان لب دریاچه می رفتم و می گفتم به خود ،
او یک شب آن جا دیده خواهد شد ...
من او را پیش از این هرگز ندیده ،
نام او را نیز نشنیده ،
ولی انگار با هم روزگاری آشنا بودیم.
نمی دانم کجا بودیم که ،
من در نیلی چشمان او ،
او در کبود رود شعر من ،
زمان ها در شنا بودیم.
شبی آمد ، ولیکن دیر وقت آمد.
نه فانوسی ، نه مهتابی ..
هوا بی ابر بود و دامن دریاچه پر از غاز .
سوار قایقی گشتیم و بر خیزابها رفتیم تا دیری ،
ولی دردا ! چه تقدیری ...
من او را باز هم نشناختم ، زیرا :
که شب بود و موج نیرومند ،
از آن سو قصه ی تلخی است..
ای افسوس ، ای اندوه ،
او را موج ها برده !
و اینک ،،،،،،،
هر سحر در قلب من نیلوفری نمناک می روید.
