این شعر ، هدیه ی یه دوست مهربونه بر اساس پست قبل : عاشق ناشناس
آنگاه که اسیر سکوتی کشنده بودم ..
آمدنت را در ذهن دیدم ..
و خرامیدنت .. که چه زیبابود..
خواستم با ناله ای حزن انگیز سکوت را بشکنم ..
اما ..
ژاله های اشک در چهره ام نوید انقلاب دل را می دادند ..
وعجیب اینکه فاصله ما از تار مویی کمتر بنظر می رسید ..
چون تو قلب مرا در اسارت خود داشتی ..
پس تو هم قطره اشکی بریز ...
تا خانه عشقمان را معطر کنیم ..
